تبليغاتX
! . . . تو نیســتی که ببیــنی

! . . . تو نیســتی که ببیــنی

بودن را برای روز مبادا نابود نکن

 

 

 تعـــطیل شــد !

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت20:24توسط مهسا | |

 

روزی به عالمی گفتند جمله ای بگو

 که هر وقت ناراحتیم خوشحال

 و هر وقت خوشحالیم غمگین شویم ،

گفت فقط بگویید : "  این نیز می گذرد ! "

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت20:22توسط مهسا | |

 

بگـــذار هـــر روز ، دلیلـی باشــد در دسـت

بگــــذار هـــر روز ، عشــقی باشــد در دل

بگــذار هـــر روز ، دلیلی باشد برای زندگی

امشــب هــم فــرامـوش كـــرد ،

 مـثل هـمه شبهایی كه پشـت پنجره ،

 او را به انتظار می نشستم و او نمی آمد .

آه . . . صــبح نـزدیك اسـت .

صـدای خنده مســتانه اش آمد ،

 اما پنجــره ‌ام دیگـر گـشوده نخواهد شد

چــرا كه دیگر از این پنجــره ،

 كه انتظــارم را به تمسـخر می‌گـیرد بـیـزارم .

خوش باش كه من عمری ست به شنیدن خنده ی سرخوش و مستانه ات ،
 

 به نگــاهی دزددانه از پــس پنجــره دلخــوشم ....

در گـــذر زمـــان، عشق ها می میرند

 و فقط خاطره‌هاست كه شیرین و تلخ ، دست نخورده به جای می مانند.

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین1388ساعت18:2توسط مهسا | |

 

مــهم نيست كه چند بهــار در كنار هم زندگي كنيم،

مهــم اين است كه يادمان باشد عمـــرمان كوتاه است .

در پايان زندگي ، خيلي از ما خواهيم گفت:

كاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب به هم نگاه كنيم !

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 10 فروردین1388ساعت0:56توسط مهسا | |

 

 به نــخ می کــشم /  یـک در مـیان /  یـک شکــوفـه /  یـک لبخند / 

 و بر گـردنم می آویزم /  بـهــار اســت ...

 

                                           سـال نـو مـبــارک !

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت11:0توسط مهسا | |

 

چه مغـرورانه اشـک ریخـتیم ، چه مغـرورانه سکـوت کـردیم ،

چه مغـرورانه التمـاس کـردیم و چه مغـرورانه از هم گریخـتیم .

غــرور هـدیه شـیطان بود و عشـق هـدیه خــدا .

هـدیه شیـطان را به هـم تقـدیم کردیم و هدیه خـداوند را از هـم پنـهان .

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت20:29توسط مهسا | |

 

می گــریم : برای دور شــدن از خـاطـره ها

دو ركـعت گریسـتن بر یاد ها ، واجب است .

تو هـم گــریه كـن ...

گـریه تنهـا مرهـم زخـم بی شـفای عشـق است .

دریغا كه عشــق ...

خوابی از خوابـهای خاكـستر است .

دیگـر هـیچ رد پایی از احســاس ،

بر تن جاده عشـق باقی نمانده است .

به تفسـیر جدایی رسیده ایم ، بی باور و خسته .

از عشــق رنجـیده ایم .

می گویند ، هر كه از وادی عشـق گذر كرد ،

از سـنگ ناله شنید ،

و از سـتاره  هق هق گریه .

گـریه كن !!

من هـم با تو  می گریم .

 

 

+نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت13:42توسط مهسا | |

 

باز کن پنجره را ، صبح دمید !

چه شبی بود و چه فرخنده شبی ،

آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید ،

کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید :

”  زندگی رویا نیست ، زندگی زیبایی ست ،

می توان بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت

می توان از میان فاصله ها را برداشت .

دل من با دل تو  ،

هر دو بیزار از این فاصله هاست . “

قصه ی شیرینی ست

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد .


قصه ی نغز تو از غصه تهی ست

باز هم قصه بگو !

تا به آرامش دل ،

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم .

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ ،

در تمام در و دشت سوگواران تو اند .

در دلم آرزوی آمدنت می میرد .

رفته ای اینک ، اما آیا باز برمی گردی ؟

چه تمنای محالی دارم ،

خنده ام می گیرد
...


+نوشته شده در یکشنبه 4 اسفند1387ساعت19:57توسط مهسا | |

 

دلـم صــدا می زند تـو را

...

در کـوچه باغ هـای فرامـوشـی ،

دو باره گــم شـده ای

مثل سـالـهای کودکی

...

همیشه از چشم گذاشتن می ترسیدم

و آن روز نوبت مــن بود

چشـمهـایم را بسـتم

یک ، دو ، سـه ...

و باز کـردم :

تو گـم شـده بودی !

و من پی تو می دویدم ،

هنوز من بی تو ام .. .

وقتی پیدایت کنم ،

دیگـر چشـمهایم را نخواهم بست!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت22:29توسط مهسا | |

 

واقعا دوستت دارم ، گرچه شايد گاهي چنين به نظر نرسد .

گاه شايد به نظر رسد ، كه عاشق تو نيستم .

گاه شايد به نظر رسد ، كه حتي دوستت هم ندارم

ولي درسـت در همــين زمان ها است ،

كه بايد بيش از هميشه مرا درك كني .

چون در همين زمان هاست، كه بيش از هميشه عاشق تو هستم .

ولي احســاساتم جريحــه دار شده است .

با اين كه نمي خواهم مي بينم كه نسبت به تو سرد و بي تفاوتم .

درست در همين زمان هاست كه مي بينم

بيان احساساتم برايم خيلي دشوار مي شود .

اغلب كـرده ی تو ؛ كه احساسات مرا جريحه دار كرده است بسيار كوچك است  ،

ولي آن گاه كه كسـي را دوسـت داري  ، آن سان كه من تو را دوست دارم  ،

هركـاهــي ؛ كوهــي مي شود .

و پيش از هر چيزي اين به ذهنم مي رسد كه دوســتم نداري .

خواهش مي كنم با من صــبور باش .

مي خواهــم با احساســاتم صادق تر باشم

و مي كوشــم كه اين چنين حساس نباشم

ولي با اين همــه فكر مي كنم كه بايد كاملا اطمينان داشته باشي ،

كه هميشـه از هـمه راهـهاي ممكن عاشـق تو هستم .

 

 



+نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت14:53توسط مهسا | |